اوماچو كرو ، حکایتی به لهجه كرمونی ور دور هم دوشتیم یه كفتو اوماچو كرویی میخوردیم ، مادرم گف: دردابلات ای پیاله رم وردار ببر ور فاطی همسایه مون اشكم داره الان بوش خورده ور دماغش ، هوس کرده. آغا مامم خود ای دمپایووا نایلونی و شلوارو كردی شوفری ورخستادیم […]